تبلیغات
علی دلفی - مطالب داستان
علی دلفی
لحظات خوبی را برای شما آرزومندیم.,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

پروردگارا از تو سپاسگزارم که عقلی سالم به من عطا کرده ای که با آن بتوانم راه درست را از نادرست تشخیص بدهم. خداوندا همانطور که راه درستم را به من نشان داده ای از تو میخواهم مرا حفظ کنی که حاشیه های راه باعث لیز خوردنم نشوند. خدایا : نمیگویم دستم را بگیر ؛ سالهاست گرفته ای و من نادان بوده ام. الهی... کمکم کن راه حقیقی را دریابم. کمکم کن در راهی قرار بگیرم که جز خوبی چیز دیگری انجام ندهم. و بار الهی کمکم کن برای جامعه ام فردی مفید باشم...
وبلاگ علی دلفی در 20 اسفند 1392 از علی دلفی ساخته و منتشر شد. که در آن مطالبی همچون ؛ داستان ، فیلم ، صوت ، تصویر (عکس) ، شعر ، طنز ، و مطالبی دیگر ثبت شده اند.
این وبلاگ تا روز 27 بهمن 1395 همچنان کار خود را اینگونه ادامه داده بود. وبعد از آن با اتصال دامنه ی IR به سایت تبدیل شد و کارش را گسترش داد.
امیدوارم در وب سایت من لحظات خوبی را سپری کنید...
مدیر سایت
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند...

رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود:
بسیار یاد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.

 مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هایش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونه‌هاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همین طور شكوه‌هاى بىوقفه همسرش كه خواب و خیالش را ربوده بود.
آن روز، مثل همیشه، در چوبى حیاط را به هم زد. راه كوچه باریك محله را در پیش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى ...

در شهری زنی بسیار زیبا رو بود که شوهری (بی غیرت) داشت.
زن روزی خودش را آرایش کرد و به شوهر بی غیرتش گفت: آیا کسی هست که منو ببینه و در فتنه واقع نشه؟
شوهر گفت: بله یک نفر بنام عبید که بسیار انسان عابدیست.
زن گفت: حالا ببین چجوری وسوسه اش میکنم و در فتنه می اندازمش
زن به نزد عبید رفت و  ...

روزی روزگاری دختری 7 ساله به همراه مادرش در شهری کوچک زندگی می کردند. که بسیار فقیر بودند و از نواختن ساز سنتور در گوشه خیابان برای مردم پول کمی به دست می آوردند. آن ها در گوشه ای از خیابان چادر زده بودن و غذایشان چیزی جز نان خالی نبود.

 ولی دخترک هر شب با رویای اینکه در خانه ای زیبا زندگی میکند و غذاهای خوب می خورد به خواب فرو می رفت. مادر همیشه می گفت : دخترم چرا این فکر ها را می کنی؟ این اتفاق هرگز نیفتاده و بعد از این هم نمی افتد. ولی ...

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد.
 همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: ...

img